حكيم زجاجى
1302
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
مگر حاجبى داشت دانا وزير * مسلمان بينا و روشنضمير ز اسرار دستور بد باخبر * كه كردست با پور عطاش سر ز عطاش هرگه بريد آمدى * بر سعد ملك پليد آمدى خبردار بودى از آن صاحبش * نگفتى به كس راز ناواجبش بيامد ز ناگاه روزى پيام * بر سعد ملك آن سگ خويشكام كه بر قلعه ما را ذخيره نماند * جز از ديده و طبع خيره نماند به زودى بخواهيم قلعه سپرد * از اين بيش نتوان بر اين جاى مرد چنين داده بد سعد بدرگ جواب * كه قلعه سپردن نباشد صواب تو يك هفتهء ديگر آرام گير * وز آن پس به شادى مى و جام گير كه تا من سر اين سگ تيرهراى * درآرم به دست جهودى ز پاى از اين سگ ورا بود مقصود شاه * كه گيتى كند بر دو چشمش سياه محمد زبان و دلى نرم داشت * مزاجى به غايت قوى گرم داشت به هرهفته رگ مىزدى شهريار * وزير نكوهيدهء نابكار يكى روز فصاد را خواند پيش * كه فصاد بد كافر و زشتكيش ورا داد دينار مصرى هزار * يكى نيش سر تيز زهر آبدار به دو گفت رو شاه را فصد كن * بدين نيش جان ورا قصد كن چو حاجب از آن كار آگاه شد * نهفته همان دم بر شاه شد به شه گفت زنهار ، درياب كار * كه نيش است و فصاد با زهر مار چو بشنيد سلطان فرخندهبخت * فرود آمد آندم به حيله ز تخت سر خويشتن را ببست و بخفت * نهفته جهانبان به فراش گفت كه رو زود فصاد ما را بيار * برفت و بياورد آن نامدار همان دم كه رگزن بيامد برش * بديد آنچنان سخت بسته سرش بيازيد و بازوى سلطان ببست * پى خستن شاه بگشاد دست در او كرد سلطان به هيبت نگاه * شد از هيبت شاه رويش سياه بيفكند آن نيش و زنهار خواست * به دو شاه گفتا كه برگوى راست بدانديش يكسر حكايت بگفت * برون كرد راز نهان از نهفت شهنشاه بنهاد سر بر زمين * ز دل كرد بر كردگار آفرين